Oct 192019
 

یک نکته‌ای در رفتار امام‌حسین در طول ماجرای کربلا خیلی برجسته و تاثیرگذار به چشم می‌آید. به نظرم در کل این ماجرا، تک‌تک و فردفرد آدم‌ها برای امام مهم هستند و نسبت به سرنوشت آنها خیلی حساس است. ایشان در شرایط مختلف و به بهانه‌های گوناگون سعی می‌کند هر کسی را که می‌بیند و می‌تواند، به سمت حق و حقیقت راهنمایی کند. ماجراهای مختلفی که نقل شده‌اند نشان از خلق لحظات عمیق و احساسی فوق‌العاده‌ای دارند.

یک نکته دیگر اینکه بخش مهمی از باورهای کنونی مسیحیت حول این موضوع می‌گردد که خداوند به عنوان مسیح در زمین ظهور کرده تا متحمل رنج شود و با این رنج کشیدن گناهان نوع بشر، که گویا امکان نداشت به طریق دیگری بخشوده شود، مورد بخشش قرار گیرد. وقتی تلاش امام حسین در ماجرای کربلا برای نجات افراد را مشاهده می‌کنیم و تاثیر بزرگ آن واقعه‌ی از نظر ابعاد کوچک را در طول تاریخ می‌بینیم، حسی مشابه روایت مسیحی از ماجرای به صلیب کشیده شدن حضرت مسیح به ذهن متبادر می‌شود. انگار امام و یاران اندکشان با رنج کشیدن‌شان، راهی را در طول تاریخ باز کرده‌اند که این امکان را برای دیگر انسان‌ها به وجود آورده تا با کمک و توسل به آن به رستگاری برسند.

پی‌نوشت: این سوال خیلی ذهنم را درگیر خود می‌کند که چرا خدا باید راضی شود عزیزترین بندگانش چنین رنجی را تحمل کنند. جواب این سوال را نمی‌دانم، ولی شاید بتوان گفت در دنیای آدم‌ها که اختیار وجود دارد، گناهانی به وقوع می‌پیوندد که غیر از رنج کشیدن پاکان و قدیسان راهی برای بخشش آن وجود نداشته باشد.

(سه‌شنبه ۱۹ شهریور ۹۸، روز عاشورا، قبل از ظهر، مسجد روستای حسن‌آباد)

 Posted by at 11:31 pm
Sep 222019
 

پیش‌درآمد: اکثر بخش‌های این متن را حدودا اواسط آبان پارسال (۱۳۹۷) نوشته بودم.

آمریکایی‌ها تصمیم گرفته‌اند تا جایی که می‌شود سرعت رشد ایران را کند کنند و ما را تحت فشار بگذارند و برای رسیدن به این هدف از هیچ تلاشی فروگذار نیستند. اقتضای ذات قدرت بدون کنترل است که تمامیت‌خواه است و غیر از نابودی طرف مقابلش به دستاورد کمتری راضی نیست. اوباما و ترامپ هم ندارد. یعنی خطوط کلی سیاست‌های کشوری مثل آمریکا درجمع با تغییر تیم کاخ سفید چندان تغییر نمی‌کند. شاید در نحوه اجرا با هم تفاوت داشته باشند، ولی در هدف نهایی (که به عنوان مثال محدود کردن کشوری مثل ایران است) توافق نظر دارند.

تمامیت‌خواهیِ کشوری مثل آمریکا تحمل وجود کشور مستقلی مثل ایران را ندارد. درست است که حکومت ایران مشکلات زیادی دارد. ولی این نکته را نمی‌شود انکار کرد که ما در حد توان‌مان سعی کرده‌ایم مستقل از کشورهای قدرتمند دیگر عمل کنیم. مطمئنا در این راه تندروی شده است، بی‌تدبیری اتفاق افتاده است و لزوما بهترین تصمیم‌ها را نگرفته‌ایم. ولی نکته‌ای که واقعا آمریکایی‌ها را عصبانی کرده عدم طبعیت کشور نه‌چندان بزرگی مثل ایران از طرح‌های کلی آن‌ها است.

آمریکایی‌ها همینطور که الان زیر برجام زده‌اند، یکبار دیگر هم زمان خاتمی این کار را کردند که بعد از همکاری ایران در جنگ افغانستان ما را در محور شرارت قرار دادند و با این کار جریان اصلاحات را ضعیف کردند و زمینه‌های ظهور فردی مثل احمدی‌نژاد را فراهم کردند. احمدی‌نژاد و تیمش با اینکه به منابع مالی زیادی دسترسی داشتند ولی در عمل ایران را از مسیر توسعه برنامه‌ریزی‌شده خارج کردند و با دامن زدن به انتظارات عمومی غیرعقلانی، بخش مهمی از منابع کشور را به جای صرف گسترش زیرساخت‌ها، صرف راضی کردن مردم در کوتاه‌مدت کردند. به نظرم آمریکایی‌ها در این مورد تحلیل دقیقی داشتند که بدون هیچ هزینه‌ی خاصی و با انجام یک بازیِ سیاسی حساب‌شده و قرار دادن ایران در محور شرارت، که یکی از دلایل مهم روی کار آمدن تیم احمدی‌نژاد بود، عملا توسعه ایران را برای سال‌های متمادی با خلل جدی مواجه کردند.

رفتار آن‌ها با برجام هم دقیقا مشابه همان کار قبلی‌شان است. به محض اینکه اوضاع اقتصادی و سرمایه‌گذاری مملکت داشت سامانی می‌گرفت و امیدی در دل‌های افراد جامعه، فعالان اقتصادی و متخصصان و غیره ایجاد می‌شد، ناگهان بدون دلیل خاصی زیر میز بازی زدند. با خارج شدن از برجام و مشکلات اقتصادی‌ای که بعد از آن ایجاد شد، در عمل «امید» ایجاد شده در جامعه بعد از روی کار آمدن نیروهای معتدل‌تر را ناامید کردند. اگر معجزه‌ای اتفاق نیافتد و دولت روحانی نتواند عملکرد درخشانی در بقیه زمان باقی‌مانده از خودش نشان دهد (که احتمالا نمی‌تواند)، دولت بعدی ایران نصیب نیروهای تندرو و پوپولیستی شبیه احمدی‌نژاد (و نه لزوما احمدی‌نژاد) خواهد شد. یکبار دیگر شاهد این هستیم که با هزینه بسیار کم در مسیر توسعه کشور اختلال وارد می‌کنند.

معنی حرف‌های بالا این است که همه مشکلات ما ناشی از عملکرد آمریکاست؟ به هیچ وجه! شاید علت نوشتن این متن همین باشد که در مواردی که می‌توانیم، باید دقیق و بدون خطا عمل کنیم.

به عنوان مثال یکی از مواردی که به نظرم خوب عمل نشده‌است، تحلیل دولت روحانی از حضور آمریکایی‌ها در برجام بود. ما به اطلاعات دقیقی دسترسی نداریم، ولی شواهد موجود و غافلگیری دولت در زمینه کنترل ارز و مشکلات اقتصادی نشان می‌دهد که دولت‌مردان به‌هیچ‌وجه فکر خروج آمریکا از برجام و بازگشت تحریم‌ها را نمی‌کردند. یعنی دولت روحانی طرح دیگری برای شرایط بدون برجام نداشت و همه تخم‌مرغ‌هایش را در سبد برجام گذاشته بود.

از اشتباهات دیگری که در طول سالیان متمادی انجام گرفته عدم تعامل (در همه زمینه‌ها) و عدم گفتگو با آمریکاست. تعامل و گفتگو به معنای تسلیم شدن نیست ولی اگر درست انجام شود بالاخره تا حدی از شدت تنش‌ها می‌کاهد. در ضمن ما تعاملات مختلف با چینِ کمونیست و روسیه‌ی بی‌اخلاق داریم. شاید اگر آمریکایی‌ها را هم وارد این بازی می‌کردیم، بهتر می‌توانستیم با کارت‌های‌مان بازی کنیم و در زمینه امتیازگیری از همه آن‌ها (و عدم واگذاری امتیاز به ایشان) با دست بازتر عمل کنیم.

حالا در شرایط موجود چه باید کرد؟ اولین نکته‌ای که به ذهنم می‌رسد این است که همین استقلال نسبی‌ای که داریم خیلی برایم ارزشمند است. امیدوارم همه افراد جامعه این نکته را درک کنند و قدر آن را بدانند. دوم اینکه آمریکا (به همراه اتحاد اسراییل و عربستان و …) با کسی شوخی ندارند. مثالِ عراق، افغانستان و لیبی جلوی چشمان‌مان است. از طرف دیگر فکر می‌کنم اگر اتحاد داخلی و درک شرایط حاد کنونی بین مردم و بین مسئولان وجود داشته باشد، آنها کار بنیان‌کنی نمی‌توانند انجام دهند. ولی اگر شرایط به گونه‌ای پیش رود که مجبور شویم تسلیم شویم و امتیاز دهیم، امتیازگیری آن‌ها نهایتی نخواهد داشت. فهم و درک این مسئله و مقاومت‌کردن در برابر آن احتیاج به یک عزم ملی دارد که متاسفانه شواهدی بین مردم و بین مسئولین مشاهده نمی‌کنیم. به طور موازی حکومت ایران باید تعاملات خارجی حتی با خود آمریکایی‌ها را به طور جدی مد نظر داشته باشد. چیزی که ما را از این شرایط نجات خواهد داد عقلانیت و عملکرد منطقی و حساب‌شده است، نه رفتارهای احساساتی و شعارهای «مرگ‌بر» این و آن. به نظرم در این مدتی که آمریکا از برجام خارج شده‌است، دستگاه دیپلماسی ما و شخص ظریف عملکرد خوبی از خودشان نشان داده‌اند.

نکته مهم دیگر اینکه ما سال‌هاست که بین دو رفتار افراطی در نوسان هستیم. از یک طرف عده‌ای آمریکا را هیچ می‌شمارند و احساس می‌کنند این کشور خیلی ضعیف و ناتوان است و در مقابلش ما خیلی توانا هستیم. از طرف دیگر گروهی در مقابل آمریکا ترس‌خورده‌اند و احساس زبونی و حقارت می‌کنند و به چشم‌برهم‌زدنی می‌خواهند تسلیم شوند. این نگاه‌های افراطی هم بین مردم ما هست، هم بین دولت‌مردان‌مان و هم بین متفکرین و روشن‌فکرهای‌مان. بخشی بزرگی از مشکلات ما هم ناشی از تحلیل‌های غلطی‌ست که خروجی این نگاه‌های افراطی است.

متاسفانه اتفاق ترسناکی افتاده که هم ناشی از رفتار آمریکاست و هم ناشی از عملکرد بد دولت و کل مجموعه حاکمیت. آن اتفاق ترسناک هم این است که در ماجرای اخیر، مردم به شدت از دولت و حکومت رویگردان شده‌اند، امیدشان ناامید شده و احساس می‌کنند به آن‌ها خیانت شده است. از طرف دیگر احساس می‌کنند در مقابل فردی مانند روحانی، کسی مثل احمدی‌نژاد هم به آن‌ها بهتر می‌رسیده و هم جزو معدود کسانی است که جلوی فسادهای بزرگ ایستاده است. در واقع همان نکته‌ای که بالاتر به آن اشاره کرده‌ام!

سوال مهمی که به ذهن می‌رسد این است که به عنوان آدم‌های عادی که نفوذ خاصی هم در سیاست و رسانه و جامعه نداریم چه‌کار می‌توانیم انجام دهیم که حداقلْ عقلانیت در تصمیم‌گیری و عمیق‌تر شدن تحلیل‌ها را بین مردم گسترش دهیم؟

یه نکته کمتر مرتبط با حرف‌های بالا هم بگویم. چند وقت پیش جلسه‌ای در مورد اپلای در دانشکده بود. در آن جلسه گفتم و اینجا هم تاکید می‌کنم که با توجه به رفتار حال حاضر آمریکا در جهان، زندگی دائمی در این کشور، پرداخت مالیات و کمک به پیشرفت آن، سهیم شدن در همه دخالت‌ها و توطئه‌های ناثوابی‌ست که در همه جهان انجام می‌دهد. شاید کسی بتواند توجیه کند که برای درس خواندن به آنجا برود تا کسب علم کند، ولی به نظرم داستان مهاجرت به چنین کشوری اساسا مشکل دارد. واقعا برایم قابل هضم نیست آدم برای سیستمی کار کند که یکی از کارهایش افزایش درد و رنج خانواده، فامیل، دوستان و مردم کشورش باشد. سهیم شدن در جنایات چنین کشوری در باقی دنیا را حساب نمی‌کنیم!

 Posted by at 12:38 am
Sep 192019
 

امروز بعد از مد‌ت‌ها مثل کسی که برمی‌گردد و خانه‌ای که خیلی وقت پیش ترک کرده را دوباره می‌جوید، شروع کردم به نگاه کردنِ فیدهای وبلاگ‌هایی که سال‌ها قبل می‌خواندم (بعد از مدت‌ها فرصتی پیش آمد تا بتوانم فیدهای وبلاگ‌هایی که می‌خواندم را بازیابی کنم). یک سری از وبلاگ‌ها دیگر فعال نبودند. ولی برخلاف تصورم بعضی‌هاشان، بعضی از خوب‌ترین‌های‌شان هنوز فعال هستند. و من انگار عتیقه‌هایی زیرخاکی پیدا کرده‌ام. این مراجعه حداقل پنج سال (و به روایتی تا هفت سال) به تعویق افتاده‌است. من در این مدت آدم دیگری شده‌ام، همانطور که چندین سال قبل‌ترش که بیشتر درگیر وبلاگ‌خوانی و وبلاگ‌نویسی بودم، آدم دیگری شدم… آیا می‌توانم در این شلوغی زندگی روزمره، همچنان نگاهی به وبلاگ‌ها هم داشته باشم؟ ببینیم چه می‌شود!

در این فاصله گرفتن، مطلبی که در ادامه به آن اشاره می‌کنم‌، خیلی برایم مشهود بود. نمی‌خواهم بگویم محتوی وبلاگ‌ها خیلی عمیق هستند، که اگر کسی دنبال چنین محتوی درجه یکی است، باید بیشتر به دنبال منابع دستِ اول مانند کتاب و فیلم‌های مستند و غیره باشد. ولی به‌هرحال وقتی با شرایط حال حاضر مقایسه می‌کنیم، وبلاگ‌ها منابع غنی‌تر و ماندگارتری نسبت به شبکه‌های اجتماعی و پیام‌رسان‌ها هستند. گسترش شبکه‌های اجتماعی چنان بلایی بر سر تولید و مصرف محتوی آورده‌است‌ که در قیاس با آن‌ها وبلاگ‌ها «عموما» محتوی خیلی بهتری نسبت به آنچه امروزه در شبکه‌های اجتماعی و پیام‌رسان‌ها می‌بینیم، تولید می‌کرده‌اند (می‌کنند).

چندتایی از وبلاگ‌هایی را که دوست دارم (بدون ترتیب خاصی) می‌نویسم و احتمالا در آینده این لیست را کامل‌تر می‌کنم: انگار نه انگار (پوریا عالمی)، ایمایان، ملکوت (داریوش محمدپور)، نسخه‌ی قابل انتشار (کاوه لاجوردی)، عباس عبدی سایتی به نام آینده داشت که دیگر فعال نیست ولی با همین نام در تلگرام می‌نویسد، یادداشت‌ها و خاطرات (روزبه فیض)، کیبرد آزاد (جادی)، zenhabits.

شما هم اگر وبلاگ خوبی می‌شناسید، ممنون می‌شوم معرفی کنید.

 

 Posted by at 2:03 am
Jun 262019
 

زندگی خیلی کوتاه‌تر از چیزی است که فکر می‌کنیم و ما هم سرگردان‌تر از آن هستیم که به نظر می‌آید. وضعیت نگران‌کننده‌ای است، اگر بدانیم!

 Posted by at 5:30 pm
Apr 092019
 

بچه‌های دانشکده خواسته بودند برای جشن عیدی که قرار بود بعد از تعطیلات برگزار شود، برایشان صحبتی کنم. بندگان خدا فکر می‌کردند که احتمالا خاطره تعریف می‌کنم، حرف بامزه‌ای می‌زنم یا صحبت‌هایی از این جنس خواهم کرد. نمی‌دانم چه شد که موضوع اینقدر که در تیتر آمده است، جدی شد! خودم موضوع صحبت را دوست داشتم و فکر می‌کنم خیلی مهم است درباره آن صحبت کنیم ولی جلسه آن روز به دلم ننشست و احساس کردم این موضوع مهم در جایی گفته شد که مناسب نبود و حیف شد! 🙂 به هر حال متنی هم نوشته بودم که در ادامه می‌گذارمش.

می‌خواهم از این فرصت استفاده کنم و خودم و شما را به عمیق فکر کردن در مورد مسایل مختلف، عمیق تحلیل کردنِ اوضاع و شرایط، مطالعه جدی و دوری از سطحی‌نگری دعوت کنم.

ما به عنوان انسان تجربه منحصربه‌فرد و سهمگینی را پشت سر می‌گذاریم. به دنیا می‌آییم، مدت محدودی زندگی می‌کنیم و با پدیده عجیبی به نام مرگ از دنیا می‌رویم. اکثر ما هم در مورد بعد از مرگ با قاطعیت نمی‌توانیم اظهار نظری کنیم. این تجربه زندگی آنقدر عظیم است که تلاش کنیم آن را عمیق‌تر درک کنیم. به نظرم بدون چنین درک عمیقی، نه درست قدر زندگی را می‌دانیم و نه آنطور که باید و شاید می‌توانیم خوب زندگی کنیم.

متاسفانه سبک زندگی (ظاهری) مدرنی که در روزگار ما باب شده، راهی که برای کار و تفریحات پیش پای ما می‌گذارد، تعریفی که از روابط انسانی ارایه می‌کند و نحوه نگاهش به دنیا، همه نیرویش را صرف می‌کند تا توجه ما را از شرایط خاصی که در آن هستیم و مدت زمان محدودی که پیش رو داریم، منحرف کند. در نتیجه عموما بدون اینکه عمیقا در مورد مسایل مختلف فکر کرده باشیم، انرژی خود را صرف مسایلی می‌کنیم که شاید اصالتا ارزش چندانی نداشته باشند. شاید بتوان از این تعبیر استفاده کرد که به طرق مختلف ما را به دنبال سراب‌های گوناگون می‌فرستد. در طول این سال‌ها آدم‌های متخصص زیادی دیده‌ام که با وجود اینکه در حوزه تخصص‌شان بر فراز قله‌های مرتفع ایستاده‌اند، ولی در موارد دیگر و از نظر رشد کلی انسانی، یک فرد عامی (و به تعبیری رشد نیافته) محسوب می‌شوند. این رشدهای تک‌بعدی ما را به خوشبختی واقعی‌ای که به دنبالش هستیم نمی‌رسانند.

ما «وظیفه داریم» اول سطح دانش، آگاهی، بینش و عمق تحلیل خودمان را بالا ببریم و بعد هم تلاش کنیم یافته‌های‌مان را به اطرافیان و سپس جامعه‌مان منتقل کنیم. نمی‌توانیم و نباید نسبت به خودمان و اطرافیان‌مان بی‌تفاوت باشیم. به نظرم تجربه یک زندگیِ سطحی در یک جامعه سطحی به هیچ وجه آن شور و شادمانی واقعی را در زندگی برای ما به ارمغان نمی‌آورد.

همه ما به دنبال خوشبختی هستیم. خوشبختی واقعی بدون دستیابی یه یک شناخت عمیق از خود، بدون برقراری یک رابطه خاص با بقیه آدم‌ها و بدون درک عمیق دنیا ممکن نیست. وقتی یک نفر آدمِ سطحی‌ای است، نه خواسته‌های خودش را درست درک می‌کند، نه می‌تواند روابط با کیفیت و احساسات عاشقانه واقعی را تجربه کند، و نه می‌تواند تاثیر ماندگاری بر بقیه آدم‌ها و بر دنیا بگذارد.

شماها عموما آدم‌های با استعدادی هستید که می‌توانید کارهای بزرگی در زندگی انجام دهید و تغییرات بزرگی در جامعه و محیط اطراف خود ایجاد کنید. ولی استعداد به تنهایی کافی نیست. برای این کار باید یک نقشه راه داشته باشید. باید هم خودتان را خوب بشناسید، هم جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنید را خوب درک کرده باشید و هم عالمی که در آن هستیم را. بدون مطالعه، بدون اینکه سعی کنید در مورد مسایل مختلف عمیق فکر کنید و بدون مشورت گرفتن از آدم‌های دیگر، بدون بررسی تاریخ و فرهنگ‌های مختلف، و با سطحی‌نگری، این استعدادها با احتمال زیادی آنطور که باید شکوفا نخواهند شد. اتفاقی که به نظرم متاسفانه در حال رخ دادن است و ما آنطور که باید، خروجی قابل توجهی از خودمان و مجموعه‌های‌مان نمی‌گیریم.

به طور خیلی فشرده بخواهیم صحبت کنیم، حداقل حوزه‌های زیر موارد مهمی هستند که هر فردی باید تا حدی در مورد آنها اطلاعات و قدرت تحلیل داشته باشد.

در حوزه شناخت فردی و روانشناسی:
انسان موجود بسیار پیچیده‌ایست و پیشرفت‌های روان‌شناسی هم مهر تاییدی بر این پیچیدگی می‌گذارند. غیر از دنیای بیرون از ما، دنیای وسیعی در درون هر کدام از ما وجود دارد که باید وقت صرف کنیم تا آن را بهتر بشناسیم. بدون شناخت دقیق و درست خودمان، نه طعم خوشبختی را درست می‌چشیم، نه روی آرامش واقعی را خواهیم دید و نه می‌توانیم روابط اصیل انسانی با بقیه آدم‌ها برقرار کنیم.

در زمینه شناخت تاریخ و فرهنگ خودمان و تاریخ و فرهنگ‌های اقوام دیگر:
شناخت تاریخ و فرهنگ خودمان و رابطه‌مان با فرهنگ‌های دیگر به خصوص فرهنگ غرب بسیار مهم است. به نظرم بخش بزرگی از مشکلاتی که اکنون جامعه ما درگیر آن است از این عدم آگاهی و شناخت خود و دیگران و نحوه درست تعامل به وجود آمده است.
به عنوان مثال و به عنوان یک نکته مهم می‌خواهم به یک اتفاق بزرگی که در فرهنگ غرب در طول حدود سیصد سال اخیر اتفاق افتاده است و در حال حاضر جامعه ما نسبت به آن خیلی ناآشنا و بی‌تفاوت است، اشاره کنم. آن هم گسترش و آموزش «تفکر انتقادی» است که به نحوی موتور محرک جامعه غرب بوده و بسیاری از تحولات آنجا را در حوزه‌های مختلف در پی داشته است. متاسفانه حتی خیلی از افراد تحصیلکرده ما، با اینکه در حرف از این موضوع صحبت می‌کنند، اما در عمل توان چنین نحوه اندیشیدنِ مدرنی را ندارند. از طرف دیگر و به جای آن خیلی از صورت‌های سرمایه‌داری که به نوعی تظاهر به مدرن بودن است، چون نیاز به عمیق اندیشیدن ندارد و سطحی هستند، در جامعه ما رواج پیدا کرده است.

آشنایی با پیش‌زمینه‌های دینی خودمان و منطقه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم:
ما در یک منطقه خاص از نظر تاریخ، تعدد ادیان و قدمت آنها زندگی می‌کنیم. نه تنها باید نسبت به دین خودمان مسلط باشیم، بلکه باید تا حد خوبی نسبت به ادیان مهم دیگر هم آگاهی کسب کنیم (چند نفر از ما قرآن را کامل خوانده است که انتظار داشته باشیم تورات و انجیل و کتاب‌های ادیان دیگر را هم خوانده باشد؟). این آگاهی‌ها کمک می‌کند بسیاری از مسایل و مشکلات را بهتر ببینیم، از تعصبات دوری کنیم و به راه‌حل‌های کاملتر و جامع‌تری دست پیدا کنیم.

در حوزه شناخت جامعه و سیاست:
یک فرد هرچقدر هم که با استعداد باشد اگر نتواند جامعه خود را درست بشناسد و نتواند درست با آن رابطه برقرار کند، نمی‌تواند ایده‌هایش را پیاده کند و در زمینه رشد فردی‌اش هم دچار خلل خواهد شد. شرایط سیاسی و اجتماعی جامعه ما بسیار ویژه است و ما با صورت‌مسئله‌های بی‌شماری مواجه هستیم. این مسئله‌ها، خودِ ما، خانواده ما، رفقای ما و روابط ما را تحت تاثیر قرار می‌دهند و یک فرد نمی‌تواند از آنها غافل باشد و بدون توجه از کنار آنها عبور کند. به نظرم یکی از مواردی که باعث احساس خوشبختی یک فرد می‌شود این است که بتواند مسائل محیط اطرافش را بشناسد و برخی از آن‌ها را تا حدی حل کند. شاید هیچ چیزی نتواند بیشتر از حل کردن مسایل مهم اطراف‌مان، برای ما حس شادی و آرامش به ارمغان بیاورد.

از این فرصت استفاده کنم و مثالی هم از ابتذال بزنم:
چند سال قبل یکی از دانشجویان که شاگرد اول دانشکده‌اش بود آمده بود برای مشورت در مورد ادامه تحصیل خود. او از دو دانشگاه خیلی خوب پذیرش داشت. در رشته برق از دانشگاه استنفورد و در یکی از شاخه‌های فاینانس از دانشگاه شیکاگو. سوال مهمش در مورد وضعیت درآمد هرکدام از این رشته‌ها پس از فارق‌التحصیلی بود! از او در مورد علاقه‌اش پرسیدم که به کدامیک از این رشته‌ها تمایل بیشتری دارد. انگار سوال بی‌معنای از او پرسیده بودم. گویا در تمام این ماجرا علاقه اصلا پارامتر مهمی نبود. به نظرم چنین اتفاقی که یک دانشجوی درس‌خوان یکی از دانشگاه‌های خوب کشور چنین طرز فکری دارد و افق دیدش اینقدر کوچک است، چیزی جز ابتذال نیست. این واقعه اینقدر برای من تاثیرگذار بوده است که در طول سال‌ها خاطره آن دیدار از ذهنم پاک نمی‌شود. این موضوع که اهمیت نمره در دانشکده خودمان اینقدر فراگیر شده است هم از دیگر مثال‌های ابتذال است.
این‌ها را فقط به عنوان مثال گفتم و نمونه‌هایی از این دست در زمینه‌های مختلف بسیارند. در واقع اکثر ما کم‌و‌بیش به نحوی دچار این ابتذال و سطحی‌نگری نسبت به مسایل مختلف هستیم.

در نهایت از خودم و شما می‌خواهم برای عمیق‌تر نگاه کردن به مسایل و دوری از انواع مختلف سطحی‌نگری و ابتذال تلاش کنیم. این تلاش ابتدا از خود ما شروع می‌شود. باید برای ما مهم باشد که وقت‌مان را چگونه صرف کنیم، چه محتواهایی را در نظر گیریم و در مورد مسایل مختلف فکر کنیم. با توجه به وقت و انرژی کمی که داریم، خیلی مهم است که مهارت یافتنِ مطلب خوب و مفید از میان این انبوه اطلاعات را یاد بگیریم. بعد از آن باید تلاش کنیم اگر نکته‌ای یاد گرفتیم آن را در محیط اطراف‌مان نشر دهیم. باید یاد بگیریم با انواع مختلف ابتذال و سطحی‌نگری در خودمان و در محیط اطراف‌مان مبارزه کنیم، به امید اینکه به شادی و آرامش عمیق‌تری برسیم، رشد کنیم و زندگی با کیفیت‌تری را تجربه کنیم.

 Posted by at 11:10 am
Feb 232019
 

«کاروانی که بود بدرقه‌اش حفظ خدا، به تجمل بنشیند به جلالت برود»

از حدود ۲۳ سالگی که سفرهای زندگی شروع شد، بیت بالا شاه‌بیت بدرقه‌اش بود. همیشه و هر دفعه بسیار دعا می‌کرد و اشعار مختلف می‌خواند. ولی بیت بالا را قبل از هر سفر و به عنوان آخرین شعر، قبل از خداحافظی، برایم می‌خواند… امشب اما، ما بدرقه‌اش کردیم… برای همیشه… واین بار من این بیت را زیر لب برایش زمزمه می‌کردم… چه سهمگین است مرگ و چه مقدس است!

ممنون می‌شوم برای آمرزش پدربزرگم دعا کنید… خدا به همه ما رحم کند و همه ما را بیامرزد.

 Posted by at 12:14 am
Jan 282019
 

آخرین باری که می‌خواستم از ارتفاع حدود ۱۰ متری داخل آب بپرم (که در واقع اولین بارم هم بود) حدود ۱۰ دقیقه طول کشید تا به حالتی از خلسه برسم که دیگر ترس‌هایم به چشم نیاید و به این فکر نکنم که شنا بلد نیستم یا اینکه نکند موقع پرش به صخره‌های زیر پایم برخورد کنم، یا داخل آب سبزرنگ کدر سنگی وجود داشته باشد که کارم را تمام کند.

محافظه‌کاری یکی از عوامل بقاست. ولی از حد که بگذرد مانع پیشرفت و تجربه‌های ناب می‌شود. از طرفی یادم می‌آید چند روز بعد از آن پرش تاریخی، در خبرها آمد که جوانی که اتفاقا ایرانی هم بود، هنگام پرش از صخره‌ی کنار آبشاری دچار حادثه شد و جانش را از دست داد!

حالا کم‌کم دارم مجبور می‌شوم که دوباره بپرم. تلاش کرده‌ام که هم محافظه‌کاری‌ام عاقلانه بوده باشد و هم دل‌به‌دریا زدنم. به هرحال خیلی چیزها دست ما نیست. مثل آن پیچ کذایی که یک لحظه غفلت کردم و با سرعت اِن کیلومتر در ساعت تا نیم‌متری بلوک‌های کنار جاده سر خوردم، و من بهت‌زده از مواجه با مرگ، جان سالم به در بردم!

 Posted by at 8:46 pm
Nov 162018
 

چند روز پیش با یکی از دوستانم حدود سه ساعتی را در یکی از کافه‌های شهر نشستیم و کار علمی انجام دادیم. احتمالا خیلی‌ها نمی‌دانند که با توجه به شرایطی که داریم، اینکه در همین حد و به این نحو کار علمی انجام شود، احتیاج به برنامه‌ریزی، تلاش و فداکاری بسیار زیادی دارد. احتمالا هم من و هم دوستم، می‌توانستیم سراغ کار پردرآمدتری برویم. همچنین به دلیل وجود مسایل پیش‌پاافتاده و غیرپیش‌پاافتاده، در بسیاری از موارد همکاری علمی جدی بین اساتید شکل نمی‌گیرد. مقابله با این شرایط خیلی فرساینده و انرژی‌بر است.

متاسفانه با توجه به شواهدی که دیده‌ام، چنین تلاش‌هایی عموما نه برای مدیران مملکت اهمیتی دارد، نه توسط بخش‌های مختلف دانشگاه دیده می‌شود و نه حتی برای خیلی از دانشجوها مهم است. البته قویا اعتقاد دارم کاری که ما (و امثال ما) انجام می‌دهیم برای کشور واقعا مفید است؛ برای همان کسانی که اهمیت زیادی در این کار نمی‌بینند! من البته این احساس را دارم که ما با سختی زیاد تلاش می‌کنیم شعله‌ی کوچکی را ایجاد و از آن محافظت کنم. و همین موضوع برای ادامه راه و تحمل لحظلات سخت مایه امیدواری و منبع انرژی‌مان است.

 Posted by at 2:22 pm
Oct 082018
 

یکی از بزرگ‌ترین مشکلاتی که در حرف‌ها و نقدهای آدم‌های جامعه‌مان می‌بینم این است که عموما مسایل و مشکلاتْ (حالا هرچه می‌خواهند باشند) خیلی ساده در نظر گرفته می‌شوند و به بیان دقیق‌تر خیلی ساده «مدل» می‌شوند. این مسئله را در آدم‌های مختلف با تجربیات و سوابق کاری و تحصیلی گوناگون مشاهده کرده‌ام.

انتخاب مدل‌های ساده آفتی است که به راحتی فاجعه به بار می‌آورد. وقتی شما برای مسئله‌ای از یک مدل ابتدایی استفاده می‌کنید که همه جوانب آن را در نظر نمی‌گیرد، به راه حلی خواهید رسید که در واقع راه حل واقعی مسئله شما نیست. به بیان صریح‌تر با احتمال خیلی خیلی زیاد راه حل پیشنهادی شما غلط است. مثال‌های این موضوع را در سطح جامعه‌مان به وفور می‌توانیم بیابیم.

بسیار دیده‌ام که آدم‌ها با اعتمادبه‌نفسی مثال زدنی برای مشکلی که چندین و چند کارشناس و متخصص و افراد باتجربه سال‌ها از پس حل آن برنیامده‌اند، راه حل‌های پیش‌پاافتاده و بعضا مبتذلی ارایه می‌کنند و فکر هم می‌کنند که چه شاهکاری ارایه کرده‌اند! به نظرم یک قاعده سرانگشتی وجود دارد که اگر احساس می‌کنید راه حل مشکلی دست شماست و به راحتی با انجام چند کار ساده مسئله حل و فصل می‌شود، به احتمال زیاد شما اصلا صورت مسئله را نفهمیده‌اید!

دنیا همیشه پیچیده بوده است و مسایل روزگار ما هم بر پیچیدگی‌های آن افزوده است. ذهنیت‌های تک‌بعدی، آدم‌های بی‌تجربه و کم‌تجربه، اعتمادبه‌نفس کاذب، کم سوادی، کم دانشی، مطالعه کم، عدم استفاده از تجربیات دیگران (خصوصا افراد متخصص و با تجربه)، از مواردی هستند که ما را به انتخاب مدل‌های ساده برای مسائل‌مان (از رشد فردی، انتخاب رشته تحصیلی، شغل و همسر، تربیت فرزند و غیره گرفته تا مسایل کلی‌تر مربوط به جامعه در سطح ملی و بین‌المللی) سوق می‌دهند.

جامعه‌ای که مسایل و مشکلات پیش رویش را ساده بیانگارد محکوم به مواجه با تجربیات تلخی‌ست که در حالت حدی حتی ممکن است به فروپاشی و انقراض آن بیانجامد. متاسفانه اکثر ما به عنوان فرد و جامعه ما به عنوان یک کلیت، بدون در نظر گرفتن پیچیدگی مسایل، مسیری را طی کرده‌ایم که ما را به نقطه‌ای که می‌خواستیم نرسانده است. باید تا دیر نشده، قبل از هر کاری در نحوه نگرش‌مان به دنیا و مسایل آن تجدید نظر کنیم تا به راه‌حل‌های صحیح برسیم. بلکه بتوانیم مسیر حرکت‌مان را اصلاح کنیم.

 Posted by at 12:00 pm
Mar 302018
 

وقتی با آدم‌ها صحبت می‌کنیم، عموما حرف‌هایی که می‌زنند و راه حل‌هایی که برای مسایل ارایه می‌کنند در راستای تجربیات محدودی‌ست که داشته‌اند. افرادی که یک دید جامع نسبت به مسایل داشته باشند، خیلی کمیابند. در اکثر مواقع افراد راه حل مشکلات خودشان را بیان می‌کنند نه مشکلات شما را!

 Posted by at 2:30 am